تبليغاتX
ضیافت عشق
در اين فصل دستاويز ره آورد ديدار تو ضيافت يك آسمان ستار ه با پنجره ي روياي شيرينم بود
خداحافظ تو با اینکه میمیرم هنوزم برات

خداحافظ تو

این روزا بیشتر از هر روز دیگه دلم گرفته و حوصله ندارم و خیلی خسته ترم از همیشه و هر روز که میاد و میره

آخه دارم تنها میشم تنهای تنها.

خستم خیلی خسته

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 19:50  توسط شيرين  | 

این روزا خیلی دلم بیشتر می گیره.

آخه قرار بود برم اما نشد.اما میرم. برای چهلم اما حسین اونجام. دلم بد می گیره وقتی توی تلوزیون می بینم که پخش مستقیم از حرم اما حسین (ع) داره نشون میده دلم میخواد بزنم زیر گریه اما با خوندن زیارت عاشورا و قرآن و عذاداری با اونها خودم رو آروم می کنم. 

برام دعا کنین دوستای خوبم که هر چه زودتر بتونم برم و به آرزوم برسم. 

از دور روی ماه همتون رو می بوسم و خوشحال میشم که به ضیافتم بیایین و سر بزنین و شرمندم کنید. 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت 18:10  توسط شيرين  | 

دلگیرم از تنهایی

از عشق

از من خسته

و از هوای شرجی دلم

سلام دوستای خوبم

خیلی وقته که دوستای قدیمی بهم سر نمیزنن البته دوستای جدید پیدا کردم.

اما به خدا زمان چک کردن پیغاماتون و ندارم.

الانم دارم از سیستم شرکت (محل کارم) استفاده می کنم.

البته بگم مدیرمون نیست و من به اصطلاح خودمون دارم (سوء استفاده) می کنم.

البته خودتون میدونید که من اهل سوء استفاده نیستم.

دوستون دارم

بازم بهم سربزنین به خدا خوشحال میشم.

بوس بوس

با آرزوی موفقیت

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 13:2  توسط شيرين  | 

من يعني نگاه زيباي تو و تو معناي زيباي اين حس عجيبي

كه هر لحظه در من ميدمد.

بهترينم كاش در لحظه هاي ناباوري اين قلب خسته در كنار چشمانم آسمان را نظاره مي‌كردي و از فراسوي هستي به سوي عشق روانه مي شديم تا همگان بدانند كه اين حس عجيب همان عشق من است به تو.

آسمان ابري است و دلم مي‌گيرد از اين همه تنهايي.

و تو در گوشه و كناري براي قلب خسته خويش مي‌خواني و من مانده‌ام تنهاي تنها.

كاش آسمان همرنگ چشمانت بود و باد گيسوانت را شانه مي زد و تبسم شيرين عشق بر لبانت مي‌نشست و من سرشار مي شدم از حس غرور

غروري كه از تو منشاء مي‌گيرد و از با تو بودن در من مي‌دمد.

ترانه خوان از كوچه خاطراتمان مي‌گذرم و با خويش زمزمه مي‌كنم كه تو هستي و تو بهتريني براي قلب خسته ام

اي مهربان از اين ورا رد شدي يه سري به ما هم بزن

دوستدار هميشگيت

هميشه تنها.

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم خرداد 1390ساعت 14:26  توسط شيرين  | 

سلام.

دیگه کسی به ضیافتم نمیاد. و شاید من تنها شدم.

البته خوب می دونم که چون خودم وقت نمی کنم به کسی سر بزنم کسی به سراغم نمیاد.

فکر میکنن که فقط دوست دارم بهم سر بزنن و خودم نخواهم اما اینطور نیست.

بیخیال

امروز آخرین روز سال ۱۳۸۹ و ساعت ۲ و خورده شب شروع سال ۱۳۹۰.

امیدوارم که سال خوبی و پشت سر گذاشته باشید و واسه سال ۹۰ یه حس جدید. یه خوبیهای جدید یه اخلاق جدید و کلی چیزای جدید برنامه ریزی کرده باشید.

دوستتون دارم و برای همتون توی این روز و سر سفره عید دعا میکنم.

دوستدار همیشگی شما

من و ضیافتم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 13:15  توسط شيرين  | 

سلام به همه اونایی که بی خبر میان و بی خبر میرن دریغ از یه یادگاری.

خوبین

کم کم حال و هوای عید داره میاد سراغ ما. همه تو تکاپوی خرید عیدن. وقتی بعد از کار برمیگردی که با خستگی تمام سوار اتوبوس یا مینی بوس و یا شخصی میشی اینقدر ترافیک هست و اینقدر جمعیت که تا یکی دو ساعت دیگه هم به خونه نمیرسی و جز خستگی چیزی برات نمی مونه.

اما یادمون نره ما هم همین روزاست که بریم خرید اونوقت دیگران هم در مورد ما همین نظر رو میدن.

مرسی از همه اونایی که اومدن و کامنتای قشتگشون و یادگاری برای من گذاشتن. و مرسی از همه اونایی که وجودشون هنوز توی لیست مهمونای ضیافتم هست اما خودشون دیگه نیستن و سری به من و ضیافتم نمی زنن.

باز هم خواهم آمد با شور و شوقی دوباره.

پس منتظرمون بمونید.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اسفند 1389ساعت 20:51  توسط شيرين  | 

محرم اومد و دوباره همه جا سیاه پوش شد.

وقتی یاد کربلا می افتی و یاد امام حسین به ناگاه اشک توی چشمات پر میشه و بی بهونه بغضت می شکنه

ما رو تو این روزا فراموش نکنید

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آذر 1389ساعت 8:56  توسط شيرين  | 

سلام بچه ها

خوبین منم خوبم ولی خستم

این هفته که گذشت یه هفته پرکار برای من بود. تقریبا سرجمع ۹ ساعت اضافه کاری وایستادم و شبا ساعت ۸:۳۰ الی ۹ و بعضی وقتا هم ۹:۳۰ میرسیدم خونه و از اون طرف هم تا ۱۲ مشغول انجام کارای شخصی و ..... بود و بعدش ساعت ۱۲ تا نزدیکای ۱ توی عالم خواب و بیداری میشستم پای ماهواره و فیلم های ترسناک یا تخیلی می دیدم صبح هم که می شد ساعت ۵:۳۰ گوشیم زنگ می خورد اما اونقدر خسته بودم که حتی نا نداشتم بلند شم برای همین می گفتم بیخیال ساعت ۶ بلند میشم. چشمتون روز بد نبینه ساعت می شد ۶:۳۰ که از خواب می پریدم

تند تندُ تند تندعوض می کردم حتی نمیرسیدم که آرایش کنم یا خبرم یه کرم ضد آفتاب بزنم بعدش همش تا سرکار با شخصی می رفتم

دلم یه مرخصی توپ می خواد که اول تا ۹ یا ۱۰ بخوابم و بعد با آرامش صبحانه بخورم ، بعد برم حموم و موهامو درست کنم و بزنم بیرون با دوستام برم ددر

آه یعنی اون روز میاد

خوب این شد این هفته من

یه هفته پرکار، اما خدایی فقط از بی خوابیش می نالم نه از سنگینی کار و فشار کاری

دوستتون دارم

و مرسی که بازم با من لحظه هاتون و سپری کردین

بوس بوس

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم آبان 1389ساعت 10:59  توسط شيرين  | 

امروز که داشتم می اومدم سرکار هوا بد جوری بارونی بود.

بد بارون گرفته بود. خیس خیس خیس شدم.

و وقتی رسیدم سرکار با تاخیر ۴۵ دقیقه ای مواجه شدم اما از شانسم صاحبکارم نیومده بودن.

هوا سرد بود  و بارونی. من که مثل موش آب کشیده شده بودم با هر بدبختی که بود خودم و به سر کارم رسوندم و البته ناگفته نمونه که تا زانو شلوارم خیس شده بود و از مقنعم شرشر آب می  چکید.

اول که از در شرکت اومدم تو فقط دو تا از دوستام بودن و مابقی نیومده بودن. سویشرتم و درآوردم و نشستم و بعد شروع به کار کردم البته بعد از ۱۰ دقیقه که کمی گرم شدم.

و بعد کلم و کردم توی نت.

یاد حرف زن داداشم افتادم که گفت دختر با خودت چتر ببر خیس میشی و من در جواب بهش گفتم ولم کن بابا این کارا مال بچه سوسولاست بارون و عشق است.

وقتی رسیدم شرکت به خودم گفتم بعضی وقتا هم بد نیست که نقش سوسولا رو بازی کنم.

خلاصه تا بعد از ظهر که برگردم خونه باید ببینم هواچطور میشه البته فکر نکنم بارون بند بیاد یا اینکه بند میاد و دوباره می باره یا اگه هم بند بیاد سرماشو داره و چون سویشرت من تا اون موقع فکر نکنم خشک بشه بنده برای امشب سرمای بدی میخورم

امیدوارم که شما مثل من فکر نکنید و در این مواقع سوسول بشید به نفعتونه که مثل من مجبور نباشید خودتون و واسه مریض شدن و سرما خوردگی و وای وای بدتر از همه آمپول پنیسیلین و سفتریاکسین آماده کنید اونم از نوع ماهیچه ایش

دوستون دارم و براتون توی این سرما آرزوی بهترین ها و گرم ترین لحظه ها رو دارم.

مثل همیشه

بوس بوس

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم آبان 1389ساعت 10:7  توسط شيرين  | 

دلم گرفت از خيليا، نه عاشق و نه بي ريا، دلم گرفت از آسمون، گفتم بهش پيشم بمون

گفتم دلم گرفته و ، خيال عاشقي دارم، با يه نگاه خنديد و رفت، گفتش برو پيشم نمون

سلام

اين شعربالا رو خودم همين لحظه گفتم. شايد بد باشه و قافيه هاش به هم نخوره و مسخره باشه اما شما به بزرگيتون ببخشيد.

الانا هفته اي يه بار ميام نت و ميام به ضيافتم سر ميزنم. اخه منم مثل شما گرفتارم

البته خدا رو شكر گرفتاري من رفتن سركاره و نداشتن وقت نه چيز ديگه

امروز اومدم تا يه هفته تنهايي و زود خوابيدن و شبا از خواب پريدن و بعضي وقتا بغض گرفتنامو براتون جا بزارم و تا هفته ديگه برم.

اين هفته خيليا رو شناختم. ۵ تا دوست خوب خوب  خوب پيدا كردم و يه دوست رو هم از خودم جدا كردم.

يه دوستم داشت بهم خيانت مي كرد اما جلوش و گرفتم و قسم خوردم اگه اينبار بخواد خيانت كنه ببوسمش و بزارمش كنار.

يه دوستم هم همش اداي دوست داشتن و در مياره درحاليكه نمي دونم واقعا دوستم هست يا نه، دوستم داره يا نه.

همكاراي خوبي دارم. هر دوتاشون تركن و دوست هستن. بچه هاي خوبين. و آخر خنده

اوايل از كار خسته ميشدم چون دست تنها بودم اما الان اونا اومدن و همش داريم در حين كار مي خنديم وحرف ميزنيم و ميخوريم. واسه همين زياد خسته نميشم.

مخصوصا وقتي از كار برمي گردم و توي اتوبوس و بي آرتي ها ملت ميگن و ميخندن و گريه ميكنن و هزار جور اتفاق و خوب و بد.

همه آدما رو ميبيني كه صبح خواب آلود با من ميان و بعد از ظهر هم خسته وكوفته و بازم خواب آلود بر ميگردن.

آخر هفته هم كه ميشه مثل من يا بايد كزت بشن و به كاراي خونه و شخصيشون برسن يا شاهانه برن صفا سيتي.

آخ چقدر دلم لك زده واسه يه صفا سيتي كه بزنم با بچه ها با دوستام برم دربندي، دركه اي، جايي، طبيعتي؟!!!

خلاصه اين يه هفته هم كلي ماجرا بود كلي خنده توش بود، كلي گريه اما نه اين هفته حتي يه قطره اشك هم از چشمام پايين نيومد. نميدونم چرا؟

دلم بد ميگرفت اما اصلا اشكم نمي اومد؟!!!!!

شما ميدونيد چرا؟

خلاصه سرتون و به درد نيارم. اين و نوشتم كه شايد اگه رفتم واسه هفته ديگه نگين چرا اين بچه خبري ازش نشد و دوباره داره غيبت صغري، كبري ميكنه.

دوستتون دارم و روي گل همتون و ميبوسم .

مواظب خودتون باشين.

بوس بوس

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مهر 1389ساعت 22:24  توسط شيرين  | 

از فصل پائیز می نویسم

از سادگی درختان که جامه سکوت بر تن دارند و در تاریکی ژرف خود غرق شده اند. از افتادگی برگ ها که با هیچ امیدی سر بر زمین می گذارند تا عابری از رویشان رد شود و سوزناکی یک پائیز سرد و بی روج را به خاک بسپارد.

و از عابری که بی هدف در کوچه ها پرسه می زند و جامه سبز محبتت را در مقابل دیدگان خود به زردی گونه ای سرد مبدل می سازد.

چه بسا که فصل غم پائیز است و جز اندوه چیز دیگری در تاریکی ژرف اتاق سرد و بی روحم به وجود نمی آورد.

باورم کن که فصل غم پائیز است...

باورم کن که مرگ من نزدیک است...
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مهر 1389ساعت 21:46  توسط شيرين  | 

این گریه نیست این سهمم از درده   سهم من از بغض نگاه تو

خواستم بیام اما دیگه دورم            از تو و قلب بی گناه تو

خیلی پشیمونم حلالم کن                با عشق تو بدجوری تا کردم

خیلی واسه جبرانشون دیره           این حقمه خیلی خطا کردم

سزامه این تنهایی سزامه            که تک تک لحظه هامو تنها سرکنم

سزامه این تنهایی سزامه            که پیش چشم تو همه خاطرامون و یکجا پرپر کنم

سزامه

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مهر 1389ساعت 23:15  توسط شيرين  | 

سنگین و پر التهاب از تنهایی خویش می گریم.

تمام تنم می لرزد، احساس میکنم که کوله بار تنهایی ام را با تمام سنگینی اش به دوش میکشم. از ثانیه ها عبور می کنم یادم نیست که مرا به خاطر داشته باشند.

از کنار دقیقه ها می گذرم اما یادم نبود که مرا به دست فراموشی سپرده اند. این عمر من است.

ثانیه ها در کنار هم دقیقه را متولد می کنند و من چه آسوده خاطر دقیقه ها را مرور میکنم.

زندگی میگذرد.....

و من هنوز در التهاب جوانی ام غوطه ور هستم و از ژرفای وجودم تنهایی موج می زند.

به انتظار فردا می نشینم، آه...

انتظار

سخترین روز در زندگی ام. به مهمان سرای وجودت سری میزنم

اما...

یادم نبود که درهای این مهمان سرا هم به رویم گشوده نخواهد شد.

روبه آسمان میکنم

اشک میریزم اما فراموش کرده بوده که آسمان هم به حالم اشک نخواهد ریخت. اما

خوب به خاطر دارم که تنها در اذهان آنانی کهت نهایی را با می سر کشیده اند بیرون نرفته ام.

کوله بار تنهایی ام را بار دیگر به دوش میکشم و به میکده جنون میرسم.

و آخرین جرعه های نفسم را می نوشم.

ساغی سیرابم کن از مستی چشمان یار

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مهر 1389ساعت 20:34  توسط شيرين  | 

چقدر سخت است منتظر کسي باشي که هيچ وقت فکر آمدن در سرش نيست!

وقتی همه آرزوهات و توی کوله بارت میچینی و منتظر میشی تا بیاد، وقتی همه غم هات و به دست فراموشی میسپاری تا با اومدنش آروم بگیری و از عشق بگی، وقتی یک عمر منتظرش میمونی و اون حتی فکر اومدن تو سرش نیست

دوست داری چه کار کنی؟

من که آروم تو خودم میشکستم و بغض هام و فرو میخورم و بیصدا ترین لحظه ها رو فریاد میزدم.

میزدم بیرون و بی هدف تو کوچه هایی که با هم خاطره داشتیم قدم میزنم. و روی همون نیمکت همیشگی اشک هام و جا میذارم و برای همیشه ....

اي کاش دلم امشب بگريد، شايد که بغض عشق در چشمانم بشکند

خداحافظ محبوب من ....

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مهر 1389ساعت 0:3  توسط شيرين  | 

سلام به دوستای خوبم که توی تقریبا این یکسالی که نبودم اومدن و من و شرمنده خودشون کردن

خیلی دلم براتون تنگ شده بود اونقدر که وقتی دوباره اومدم نت داشتم از خوشحالی میمردم

نمیدونم چطور شد زنده موندم از بس روم زیاده

وقتی اومدم دیدم از آبان ۸۸ این ضیافت هیچ رنگ و بویی به خودش نگرفته خجالت کشیدم ولی باز با کمال پرویی شروع کردم به برپایی ضیافتم

همتون مهمون ضیافتم هستید من و ضیافتم که الان یه ۴ یا ۵ سالش هست با هم منتظرتونیم بوس بوس

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم شهریور 1389ساعت 14:22  توسط شيرين  | 

منم و دل شکستم که داره میمیره اینجا

هیچکسی دوروبرم نیست چقدر دلگیره اینجا

منم و سکوت تلخی که نشسته تو وجودم

با توام بی خبر از من کاش منم مثل تو بودم

اتاق سوت و کور من از تو و از خاطرات تلخ تو سیره

اگه نباشی قلب بیچارم توی تنهایی میمیره

حرفای تکراری من که دیگه باب دلت نیست

اما جز همین دل من دلی بی تاب دلت نیست

اونقدر دلشوره دارم که نمونده شور و حالی

کاش منم مثل تو بودم که میزدم به بیخیالی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم شهریور 1389ساعت 13:23  توسط شيرين  | 

چشم من بیا من و یاری بکن    گونه هام خشکیده شد کاری بکن

غیر گریه مگه کاری میشه کرد   کاری از ما نماید زاری بکن

اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد  تا قیامت دل من گریه میخواد.

داغون داغونم. امشب از اون شباست که تا صبح با خودم کلنجار برم و فکر و خیال نفسم رو بگیره و تا صبح جون بکنم.

خستم از همه چی؟

احساس میکنم که پوچ شدم.

هر چی دریا رو زمین داره خدا           با تموم ابرای آسمونا

کاشکی می داد همه رو به چشم من  تا چشمام به حال من گریه کنن

وقتی که یکی رو از عمق وجودت دوست داری و از تمام وجودت- علاقت- عشقت- جونت مایه میذاری و آخرش بهت پشت میکنه و میره دلت میخواد بمیری.

اما هیچ وقت اینطوری نمیشد. اما این اخر ماجرا نیست.

تمام روز رو با خودت کلنجار میری که کجای کار اشتباه بوده. چه خطایی ازت سر زده که اینطوری شد.

دلم گرفته از همه چی از گریه های شبونه

از رنگ سیاه ماتم. از عشق از موندن و بودن

حتی از خوندن

اونکه رفته دیگه هیچ وقت نمیاد                تا قیامت دل من گریه میخواد

سرنوشت چشاش کوره نمی بینه       زخم خنجرش می مونه تو سینه

لب بسته سینه غرق به خون             قصه موندن آدم همینه

حالا منم تنها با عشق خودت داریوش

صداش بهم آرامش میده انگار میفهمه توی دلم چیه. ناخوداگاه به اوج رویا  میرم. و به اتفاقی که افتاد به عشق به یکدلیمون یه همه چی فکر میکنم و از سادگیم خندم میگیره چه روزایی که اشک ریختم. در حین خندیدن اشک از گوشه چشمام سرازیر میشه.

نمیدونم چه حسیه. بخندم به این دنیای عجیب و یا گریه کنم به حال و روز و تنهایی خودم.

یاد خدا می افتم که توی این مدت چقدر فراموشش کردم. بلند میشم و با گفتم اسم خدا وضو میگیرم.

قرآن رو برمیدارم و چند برگی از ایات رو میخونم تا اروم بشم.

اروم میشم اما هنوز ته دلم میلرزه- دستام یخه- وجودم خالیه

خدا رو بابت این امتحانش شکر میکنم. و ازش میخوام بهم صبر میده.

احساس میکنم کسی توی اتاقم وجود داره. حس عجیبیه. صدای  غریبی میاد و میگه خدا با توئه.

دوباره لمسش کن.

و من دوباره خدا رو لمس میکنم. با آیاتش و دور میریزم تمام لحظه های تنهایی رو.

اما سخته. ولی من میتونم دوباره از نو شروع کنم. و این بار فقط عاشق خدای خودم میشم. خالق خودم. که هیچ وقت بهم پشت نمیکنه و هر وقت که بتونه و بخوام دستم و میگیره که زمین نخورم.

ای بابا بذار پاشم خودم و جمع و جور کنم. اینطوری نمیشه زندگی کرد. اول و آخرش باید یه روزی این عشق هم تموم میشد اما دیگه نمیشه اسمش و عشق گذاشت.

خدا کنه هیچ وقت به تنفر تبدیل نشه.

دلم گرفته بود . خوب شد اومدم اینجا و دردو دل کردم.

مرسی که به حرفام گوش دادید.

دوستتون دارم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 22:3  توسط شيرين  | 

مي خوام خانه اي از قصه بسازم كه تمام ابعادش بوي عشق را بدهند.

پنجره هاي آن از مهر و وفا ساخته شده باشند. و در آن دو دل خوشحال بنويسم

خانه اما تاريك است؟!

خانه ام ساكت و سرد و خموش

و درآن خانه كسي نيست

آري مي خواهم در ان خانه سرد، دو دل گرم بكارم

آبياري كنم تا دو دل، گل بدهند

دو پرستو باشند

من و تو هجرت خواهيم كرد مانند دو پرستو به خانه عشق قصه هايمان

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 23:32  توسط شيرين  | 

اول از همه سلام

دوم از همه شرمنده همگیتونم به خدا

سوم از همه تولد امام هشتم رو به همتون تبریک میگم

وای چه روز قشنگیه

فردا یه روز زیباست امام هشتم ما به دنیا میاد. خوب هستید بچه ها.

اپ اصلی من امشبه الان همینطوری گذاشتم تا اونایی که میان فعلا این مطلب رو بخونن و بدونن که هنوز هستم تا اپ اصلی من که امشبه و دعوت می کنم از همتون به ضیافتم بیایید.

دوستون دارم و فعلا بای

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 18:49  توسط شيرين  | 

چند وقتی بود که نبودم

ماه رمضان اومد و همه یه حس دیگه دارن.

همه خودشون رو واسه ماه خدا ماه ضیافت خدا آماده  میکنن و منم اومدم که ضیافتم خودم رو برپا کنم و با هم آماده بشیم واسه مهمونی

مهمونی سفره خدا

امیدوارم هر چی از خدا بخواهید بهتون بده هر چی. اما با دل پاک دعا کنین

بیایید توی این ماه همه کینه ها. بدیها. دشمنی ها رو کنار بگذارم و با خلوص نیت بشینیم پای سفره دل خدا

ما رو هم سر سفره افطار دعا کنید اگر لایق دونستید

همتون رو دعا میکنم

در پناه حق

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 15:39  توسط شيرين  | 

يادتونه گفتم ديگه از غم نميگم.

آخ آخ آخ راستي سلام خوبين خوب خدا رو شكر

بعد از اين همه مدت اومدم و بدون سلام رفتم سر موضوعي كه ميخوام ازش حرف بزنم.

واقعا به اين نتيجه رسيدم كه عشق شايد معنايي نداشته باشه. اما چرا پر از معناست اما واقعا ميشه عشق رو كه از دست دادي دوباره به دست بياري؟

من در اين مورد اينطوري به خودم جواب دادم! اينكه ميشه دوباره به دستش بياري اما اگر اطرافيانش بذارن.

اين و ميگم چون واقعا به اين نتيجه رسيدم.

انگار نه انگار

انگار نه انگار،

ميام دورت بگردم ميگي گشتن نداره               تو ميدوني چه كردي كه اين دل بي قراره.

يه دل نه صد دل عاشق ولي انگار نه انگار           امون از دست اين دل امون از دست دلدار

واقعا حالا كه تصميم گرفتم فراموش كنم همه چيز رو احساس ميكنم كه خالي شدم. از غم از اشك هايي كه خيلي وقتا مي اومدن سراغم و من بايد اروم و بيصدا بهشون راه نشون ميدادم كه نكنه اشتباه برن و به بعض فشار بيارن و يهويي طوفاني بشن و همه زمان و زمون بفهمن كه چشمام بارونين

الان فقط به اميد دارم فكر ميكنم منظورم اميد و زندگي.

به اينده روشني كه دارم من و جستجو ميكنه  و من براي رسيدن بهش دارم تلاش خودم رو ميكنم.

امون از دست اين دل امون از دست دلدار

شايد يه جايي يه روزي يه كسي هم منتظر من باشه. پس به اميد اون روز منم پيش ميرم

آهاي اهل محل، آهاي مهمونا كسي هست كه بخواد با من اين راه و بياد شايد يكي هم منتظر اون باشه

پس يا علي

------------

جا داره همینجا از دوستایی که به ضیافتم اومدن اما اثری از خودشون نذاشتن و یا اینکه وبلاگشون باز نمیشه و یا نمیشه پیغام گذاشت تشکر کنم.

مرسی از همه

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 0:8  توسط شيرين  | 

بیچاره من که بعد تو آواره میشم باورم نمیشه که رفتی از پیشم

چاره درد من مرگم رسیده اینجا حتی قبله هم صبرم نمیده

اومدم نزارم عشقت و ببازی اما این رسمش نبود مهمون نوازی

اره این رسمش نبود مهمون نوازی

میمیرم اگه از تو نشونی نمونه عزیزم

میسوزم تو نیایی چشمام و من به در میدوزم

میمیرم نگو رفتن من واست فرقی نداره

من میرم اما گریه نکن دیگه فایده نداره

میرم میرم بدون وداع میرم میرم به خاطره ها

میرم میرم خداحافظ

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 22:52  توسط شيرين  | 

فریادی است در سکوتم

از دوست داشتن
و جاده است در نگاهم

از عشق ورزیدن
اما
نه سکوتم را خواندی
و نه نگاهم را ....

امروز میخوام برای اولین پستی که از حرفهای خودم در سال ۸۸ رو بنویسم.

خیلی از دوستانم در این چهارسال که با من و ضیافتم بودند حالا نیستند شاید خیلی هاشون من و فراموش کردن. اما واقعا من و ضیافتم فراموش شدیم. هنوز اسامی خودشون و وبلاگهاشون رو از پیوند ضیافتم حذف نکردم چون این اسامی هم خاطرات جوانی من هستند.

من هنوز دوستشون دارم و از خدا میخوام هر جا که هستند موفق و پیروز باشند. چه با من و ضیافتم چه بی ما.

موفق و پیروز و به همه آرزوهاشون برسن. اونایی که به هر دلیلی به من اعتماد می کردن و سفره دلشون رو واسم باز میکردن و سکوت خودشون رو میشکستن و من هیچ وقت بهشون خیانت نکردم. و این رازها رو در دلم محفوظ داشتم. همسفرهایی که فکر میکردن من تمام واقعیت عشق و زندگیشون رو برای دیگری گفتم و به همین بهانه من و تنها گذاشتن. دوستایی که واقعا من و در تنهایی خودم شریک شدن و پا به پای من گریه کردن و خندیدن.

دست همتون رو میبوسم. از صمیم قلب.

و دوستتون دارم. و همیشه حتی در لحظه مرگ نه خاطراتتون رو فراموش میکنم و نه رازهای کسی را فاش میکنم. و امیدوارم که پیروز و سربلند باشید. چون سربلندی تک تک شما سربلندی منه.

امسال وقتی آبان ماه بیاد ضیافت من ۴ ساله میشه. و من خوشحالم که ۴ سال عمرم و با شما گذروندم. کم نیست. ۴ سال از بهترین سالهای عمرم رو درست وقتی ناامید بودم و دلشکسته ضیافتم رو ساختم. و با عزیزانی همراه شدم که واقعا من و تسکین میدادند و باعث شدند تا دوباره زندگی کنم.

درود بر شما و بر عشق بی پایانتون و بر این همه صداقت. در این دنیای مجازی. که در حقیقت حتی چند نفری هم وارد زندگی واقعی من شدند. دست تک تک عزیزانی که هستند و من و همراهی میکنن- دوستانی که به تازگی به جمع مهمان های من اضافه شدند و دوستانی که در بین ما نیستند رو از صمیم قلب و با تمام عشقی که در این لحظه قابل توصیف نیست می بوسم.

همتون رو دوست دارم.

و به قول خودم

بوس بوس

زندگی بازی نیست
زندگی،
برگ پژمرده پاییزی نیست
زندگی
بوته خشک کویر
ریشه پوک درخت
خزه خیس قنات
یا کلوخ لب جوی
خس و خاشاک بیابانها نیست
زندگی
زیستن است
زیستن: حرکت پیوسته رود
جوشش چشمه نور
موج سنگین دل دریاها
رویش سبز بهار
گل امید نگاه عاشق
تپش قلب کبوترها
در باران است

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 21:52  توسط شيرين  | 

آهي مسافر خسته من... عيدت مبارك

آهي عزيز دل... عيدت مبارك

خانم خوشكله ... عيدت مبارك

آهاي بامرام... عيدت مبارك

عيد همتون مبارك

سالي كه گذشت براي من فقط اوايل خوب بود و بعدش خيلي مشكلات و سختي ها رو به دنبال داشت بازم شكر اما واسه شما چي؟

واسه ۸۸ چه برنامه هايي دارين؟

از خدا ميخوام ۸۸ يه سال متفاوت باشه . نه فقط واسه من وخانوادم واسه همه شما دوستاي عزيزم كه توي اين سالها دوستاي مجازي خوبي بودين . و واقعا به عنوان عيدي دستاي تك تكتون رو مي بوسم و ازت تشكر ميكنم.

بياييد اگه تا به حال كاري نكرديم واسه زندگي خودمون ۸۸ سال زندگي ما باشه. يه شروع تازه و قشنگ. با يه حال و هواي ديگه، باصفا ، بامرام، با عشق، با زندگي، با موفقيت و سربلندي

انشا الله

توكل به خداي مهربون كه هيچ وقت تنهامون نگذاشته.

دوستتون دارم و از دور روي ماه تك تك شما رو ميبوسم فرقي نميكنه دختر يا پسر همه يعني همه.

ميگن هر دعايي سر سفره عيد زماني كه بگن آغاز سال --- سريع ميگيره.

پس حتما

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 23:41  توسط شيرين  | 

اگه چشمات من و میخواست تو نگاه تو میمردم اگه دستات مال من بود جون به دستات می سپردم

امروز بعد از مدتها اومدم و دارم آپ میکنم ولی با یه کوله بار غم

مثل اینکه اصلا نمیشه بدون غم زندگی کرد و با خوشی خو گرفت

امروز بدجوری دلم تنگه

واسه همه چی واسه اون روزای قشنگی که ....

و باز هم اینجا سکوته که اجازه نمیده حرفی از غصه هام بزنم

همش به من این و میگه که صبور باش اخه تا کی ...؟؟؟؟؟؟ تا کی باید این همه غم رو تحمل کنم .. باشه اگه اینطوری بهتره

خدایا باز هم بهم صبر بده تا بتونم تحمل کنم.

زندگی رو میخوام به یه جام پر از می سر بکشم و بزنم به سیم آخر

انگار نه انگار قصه وجود خارجی داره . اما نمیشه

ساعت ها بی اختیار زیر برف و بارون راه میرم و توی سرمای زمستون قدم میزنم اما انگار نه انگار

سوزش عشقت بد جوری دارم تنم و می سوزونه

بعضی وقتا حتی یادم میره باید کدوم ایستگاه پیاده بشم و یا اینکه کدوم ایستگاه هستم و وقتی از بغلیم میپرسم کجاییم خندم میگیره.

اینقدر توی رویا غرقم که حتی متوجه نشدم کی رسیدیم و کجا هستیم.

می دونی همه اینا واسه اینکه هنوز تو نتونستم غم عشق رو فراموش کنم . هنوز نتونستم باور کنم که از کنارم رفتی و دیگه نیستی . هستی اما پیش من نیستی.

ای بابا بازم مثل همیشه

بیخیال غم و غصه زندگی وعشقه

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 19:3  توسط شيرين  | 

سلام بچه ها

امروز بعد از گذشت يك ماه اومدم . ميدونم خيلي دير اومدم اخه قول داده بودم كه زودتر از اينها بيام اما نشد.

از تولد ضيافت كوچولي منم يك ماهي ميشه كه مي گذره

دوستاي خوبم امروز اومدم با بوي محرم

و اين روزها رو به همه مسلمين جهان تسليت مي گم و از خدا هم ميخوام كه مردم ستم ديده فلسطين و غزه رو از اين وضعيت واقعا اسف بار نجات بده

دوستاي خوبم بازم ممنون كه به ياد من بوديد و من و شرمنده خودتون كرديد.

باز هم ممنون

حالا يه چند تا عكس براتون مي ذارم چند تا مطلب در مورد اين روزهاي عزيز

ما رو هم دعا كنيد و فراموش نكنيد .

يا حسين مظلوم يا سيد الشهداء

آخي حالا وقتي يادم مي افته كه ۵ سال پيش درست ۵ سال و سه ماه پيش من توي بارگاه مقدس امام حسين و امام علي بودم واقعا باورم نميشه چه خاطراتي

چه حسي، چقدر قشنگ بود وقتي كه دستت به ضريح طلاش مي خورد و احساس مي كردي كه با تمام وجودت بهش نزديك شدي و حالا ديگه ميتوني تمام درونت رو براش بريزي بيرون

كربلا و نجف رو با هم رفتيم صبح ساعت ۷ و خورده زديم بيرون

و رفتيم كربلا، نجف، مسلم ابن عقيل، كاظمين، واي خدا

الان خيلي دلم ميخواست اونجا باشم يعني چند سالي هست كه دوست دارم محرم اونجا باشم

امسال نطلبيد وگرنه قرار بود ۱۰۰ ٪ برم اما نيم درصدش هم به من نرسيد.

دعام كنيد منم از خود امام حسين توي همين روزاي عزيز مي خوام كه ما رو پيش خودش ببره

اونوقت مي فهميد چه حسي داره

اونايي كه رفتن ميتونن بفهمن چه حسي داره

انشا الله كه همه بتونن برن

توكل بر خدا

مواظب خودتون باشيد و ما رو هم و دوستاي وبلاگيتون رو توي اين روزا فراموش نكنيد.

دوستتون دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 15:6  توسط شيرين  | 

هفته ای که گذشت یعنی هفته آخر آبان ماه

تولد ضیافت کوچولوی من بود که رفت توی چهار سال

اون الان چهار سال با منه

بامن زندگی کرد

با من غم هام رو تقسیم کرد

با من خندید

خوشحال شد .گریه کرد.سوخت .ساخت و و و وو....

سرم شلوغ بود نتونستم یه تولد قشنگ و خوشکل براش بگیرم

اما امروز گفتم برم و یه جشن تولد براش بگیرم و دوستای خوبمون رو که همیشه بهمون لطف دارن رو در جشن تولدش دعوت کنم.

پس از خودتون پذیرایی کنید . و چهارسالگی ضیافت کوچولوی منم یادتون نره که تبریک بگید .

من از طرف خودم ازش ممنونم

چون یه دوست خوب برام بود.

هر موقع میخواستم پیشم بود و درکم میکردو من دردام رو باهاش قسمت میکردم و همچنین شادی هام رو

من از خدا میخوام تا زمانی که زنده هستم بتونم بهش برسم .باهاش باشم

و هر سال هفته چهارم آبان ماه رو براش جشن تولد بگیرم

و اگر روزی نتونستم این کار رو بکنم

خودش میدونه که دیگه روی زمین خاکی خدا نیستم

دوستتون داریم هم من و هم ضیافتم

خوش اومدین.

+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 13:42  توسط شيرين  | 

زادگاه


هشتمين پيشواي شيعيان امام علي بن موسي الرضا عليه السلام در مدينه ديده به جهان گشود.

كنيه ها
ابوالحسن و ابوعلي

لقبها
رضا، صابر، زكي، ولي، فاضل، وفي، صديق، رضي، سراج الله، نورالهدي، قرة عين المؤمنين، مكيدة الملحدين، كفوالملك، كافي الخلق، رب السرير، و رئاب التدبير

 

مشهورترين لقب
مشهورترين لقب آن حضرت ?رضا? است و در سبب اين لقب گفته اند: ?او از آن روي رضا خوانده شد كه در آسمان خوشايند و در زمين مورد خشنودي پيامبران خدا و امامان پس از او بود. همچنين گفته شده : از آن روي كه همگان، خواه مخالفان و خواه همراهان به او خشنود بودند. سر انجام، گفته شده است: از آن روي او را رضا خوانده اند كه مأمون به او خشنود شد.?

مادر امام
در روايتهاي مختلفي كه به ما رسيده است نامها و كينه ها و لقبهاي ام البنين، نجمه، سكن، تكتم، خيزران، طاهره و شقرا، را براي مادر آن حضرت آورده اند.

زاد روز
درباره روز، ماه و سال ولادت و همچنين وفات آن حضرت اختلاف است.
ولادت آن حضرت را به سالهاي (148 و 151 و 153ق) و در روزهاي جمعه نوزدهم رمضان، نيمه همين ماه، جمعه دهم رجب و يازدهم ذي القعده ناميده اند.

روز شهادت
روز وفات آن حضرت را نيز به سالهاي (202 و 203 و 206ق) دانسته اند.
اما بيشتر بر آنند كه ولادت آن حضرت در سال (148ق) يعني همان سال وفات امام صادق عليه السلام بوده است، چنان كه مفيد، كليني، كفعمي، شهيد، طبرسي، صدوق، ابن زهره، مسعودي، ابوالفداء، ابن اثير، ابن حجر، ابن جوزي و كساني ديگر اين نظر را برگزيده اند.
در باره تاريخ وفات آن حضرت نيز عقيده اكثر عالمان همان سال(203ق) است.
بنابر اين روايت، عمر آن حضرت 55 سال مي شود كه 25 سال آن را در كنار پدر خويش سپري كرده و 20 سال ديگر امامت شيعيان را بر عهده داشته است.
اين 20سال مصادف است با دوره پاياني خلافت هارون عباسي، پس از آن سه سال دوران خلافت امين، و سپس ادامه جنگ و جدايي ميان خراسان و بغداد به مدت حدود دو سال، و سر انجام دوره اي از خلافت مأمون.

فرزندان
گرچه كه نام پنج پسر و يك دختر براي ايشان ذكر كرده اند، اما چنان كه علامه مجلسي مي گويد: حداكثر تنها از جواد به عنوان فرزند او نام برده اند.
به دسيسه مامون و با  سم او به شهادت رسيد و پيكر مطهر او را در طوس در قبله قبه هاروني سراي حميد بن قحطبه طايي به خاك سپردند و امروز مرقد او مزار آشناي شيفتگان است.

 

... همراه با کبوتران حرم 

خورشيد، در حال غروب است و هفت ستاره روشن در آسمان، آغوش گشوده هشتمين اخترند.

کبوتران بال مي زنند آسماني را که چشم هايمان سال هاست به آن دوخته شده، صداي بال کبوتران در صداي سنج عزاداران مي پيچد و خواب مسموم انگورهاي پيچيده بر خوشه هاي حادثه آشفته مي شود، خورشيد، ذره ذره در عطش چشم هايش رسوب مي کند...

امام رضا عليه السلام سجده کردن بر معبود را نزديک ترين حالت بنده مي داند و می فرمايند:

?نزديک ترين حالت بنده به خداوند متعال، در حال سجده است و اين همان قول خداوند تبارک و تعالی است که فرمود: سجده کن و نزديک شو. ?

هشتمين پيشواي شيعيان امام علي بن موسي الرضا عليه السلام در مدينه ديده به جهان گشود.

بيشتر دوران امامت امام رضا (ع) در زمان خلافت مامون بود. مامون كه يكي از مكارترين و زيرك ترين خلفاي عباسي به شمار مي آمد. پس از قتل برادرش امين و به دست گرفتن قدرت، مرو را مركز حكومت خود قرار داد و با بهره گيري از هوش وزير خود فضل بن سهل پايه هاي حكومت خود را مستحكم كرد.
انـگيزه هاى سياسى  مانند: جذب ايرانيان، سركوب نهضتها و قيامهاى علويان، مشروع جـلـوه دادن حـكومت خود، مامون را وادار كرد به امام پيشنهاد ولايت عهدي دهد ولي از اين روى، امام رضـا (ع) از پـذيرش پيشنهاد مامون سر باز مى زد. به هر حال امام رضا (ع) درنهايت، ولايت عهدي را با قيد شرايطي پذيرفت. پس از مراسم بيعت اجبارى، در حضور مردم و ديگران فرمود:

لـنـا عـليكم حق برسول الله و لكم علينا به حق فاذا انتم اديتم الينا ذلك وجب علينا الحق لكم. مـا اهـل بيت، به واسطه رسول خدا (ص) بر شما مردم حقى داريم، شما نيز بر ما حقى داريـد وقتى كه شما حق ما را به ما داديد، بر ما لازم است كه حقوق شما را رعايت كنيم. (بحارالانوار جلد 146)
اگرچه اين پيشنهاد رنگ تهديد و اجبار نيز گرفته بود. مسئله ولايت عهدي با تلاش هاي امام براي افشاگري همراه بود و شرط اصلي دخالت نكردن در عزل و نصب ها كه همان شريك نبودن در حكومت جائر زمان براي حضرت محسوب مي شد، نيز به همين منظور بود و امام بدين ترتيب توطئه هاي مأمون را يكي پس از ديگري خنثي مي كرد و كار بدانجا رسيد كه عرصه بر مأمون تنگ شد و امام رضا (ع) را بزرگترين خطر جدي براي بقاي حكومت خود مي دانست و وقتي دريافت عوام فريبي هاي او در اعلام وليعهدي امام رضا (ع) نيز كارگشا نيست، چاره اي جز به شهادت رساندن امام(ع) براي خود نديد.

سرانجام خورشيد فروزان وجود امام (ع) در روز ۲۹  صفر سال ۲۰۳  ق. غروبي سرخ را به مشرق ايمان نشست و بار ديگر سياست مزورانه عباسي تن به شكست داد

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 22:47  توسط شيرين  | 

نمیدونم چمه

این روزا خل شدم یه جورایی اساسی زده به سرم اما نترسید خوبم

امروز خواب قشنگی دیدم خیلی قشنگ اون حس قشنگ اون عشق قدیمی باز هم امروز اومده بود سراغم .

بخوام تعریف کنم خیلی طول میکشه .

اما جاتون خالی اینقدر این خواب واسه من زیبا و قشنگ بود که عشق رو با تمام وجودم بعد از این همه مدت حس کردم.

هیچکی نمیتونه بفهمه که دلم از چی گرفته

هیچکی نمیتونه بفهمه که صدام از چی گرفته

هیچکی نمیونه تا بامن توی راهم هم سفر شه

آخه میترسه که با من با دل من در به در شه

هیچکی نمیدونه که چشمام چرا همیشه خیس خیسه

چرا هیچکی حتی یه نامه واسه من دیگه نمینویسه

هیچکی نمیدونه که قلبم تا حالا چند دفعه شکسته

هیچکی نمیدونه سر راه اون تا حالا چند دفعه نشسته

آخه تو کلبه سوت و کور و تاریک قلبم خورشید که جا نمیشه

میدونم اگه تا لحظه مرگم بگردم دنبالش پیدا نمیشه

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 22:41  توسط شيرين  | 

خدای من....

 

خدای مهربانم....

 اینک که از عشق تو در سینه ام می نویسم

از آنچه به من دادی و میدهی

از هر آنجه در درونم با یاد تو همصدا میشود

از همه چیز خواهم گفت.

خدای مهربانم....

سر بر آسمانت بلند میکنم و دستان خود را به سویت دراز

خوب میدانی که اکنون بیش از پیش ترا میخوانم

تو خود عشقی

 

تو همان معشوقه ای هستی که حافظ در سطر سطر اشعارش می آورد.

همان رود زلال و روشنی که سهراب از آن نام میبرد.

و کودکی در آن خود را می بیند.

و پرندگان سیراب از عطر نفس هایت میشوند.

 

قلب مرا دریاب.

که جز تو....

معشوقه ای در درون این قلب خسته ام نیست.

خدایا....

 

اینک که با تو به راز نشسته ام دوست دارم تا بدانی

که چه اندازه وسعت تنهایی من بزرگ است و تنها

تنها

نام و یاد تو

آرامش بخش این قلب خسته است

خدای من

 

فریاد میزنم

دوستت دارم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 22:32  توسط شيرين  |