تبليغاتX
ضیافت عشق
در اين فصل دستاويز ره اورد ديدار تو ضيافت يك اسمان ستار ه با پنجره ي روياي شيرينم بود
سلام

سلام میکنم به هرانچه در وجودم جاری است .به عطر نفس هایت که با لحظه لحظه جانم امیخته شده .

بعد از گذشت دقیقا یک مال از سال جدید با اینکه میدونم همتون بهم میگین بی وفا  و بی معرفت اومد و دارم مینویسم این اولین نوشته سال ۱۳۸۷ منه .

پس سعی میکنم زیبا و خوانا باشه.

این جا نشسته ام باز هم در انتظار تو.به قاب عکس همیشگی روی طاقچه نگاه میکنم.خیره میشوم به لبخند زیبایی تو.

و باز هم به یاد ان روزها که با هم قدم به قدم زیر نم نم باران در کوچه پس کوچه های عشق خاطرات را مرور میکردیم افتادم.

زیبا بود و از همه زیباتر حضور تو در کنار من.

بیا ...........بیا ببین بی تو چه دلگیرم از این همه فریاد.بیا و تنهایی نگاهم را بر این قاب عکس خالی نظاره کن.

دستان خسته ام را بگیر و باز هم مرا به شبگردی کوچه های عشق ببر و به ابرها بگو ببارند تا مرا دوباره به انتظار رسیدنت امیدوار کنند.

اینجا دیری است باران نمیبارد

هوا سرد است .و قلب خسته ام غمگین

بیا تا با عظر نفس هایت جانی تازه کنم.

تا با حضورت در آستانه در سایه های غم را به یغما ببرم و من باشم و تو

تویی که مظهر هر انچه در من هست .هستی

اه باران میبارد خدای من ارزو بر من نیز حرام نبود.باران مبارد .نم نم باران با غروب لحظه هایم عجین شده اند.

احساس غریبی دارم .

تو از راه خواهی رسید .

من برای امدنت دعا میکنم.و ثانیه ها را یک به یک می شمارم.دیگر ثانیه ها هم با عطر نفس هایت جان میگرند و برای امدنت میتپند.

من و این قلب خسته با تمام عکس های روی دیوار اتاقم.با تمام حسرت ها .و دستان سردم همه انتظار ترا میکشیم

بیا .نازنین من بیا

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 8:2  توسط شيرين | 
سلام به همه دوستای خوبم که توی این مدت بهم سر زدن

امروز که اومدم نظر های قشنگتون رو بخونم و به پاس تقدیر براتون پیغام بذارم و بگم که ضیافتم رو اپ کردم سیستمم هنگ کرد و الان حقیقتا ترسیدم که دوباره پیغام بذارم

زمان کمه و من این فرصت رو پیدا کردم که بیام و سریع برم

اگه به خیلی از دوستا هنوز اپ ضیافتم رو خبر ندادم باید من و به بزرگی خودشون ببخشن

باور کنیدمقصر من نیستم این ویروس ها هستند که بعضی وقتا میزنه به سرشون با نرو من بازی کنن

خوب سال جدید تو راهه پنج شنبه آینده ساعت ۹ و ۱۸ دقیقه و ۱۹ ثانیه اگه درست گفته باشم

همه پای سفره های هفت سینمون نشستیم که همه چی توش پیدا میشه

فکر کنم صبحانه هم پیدا بشه

پنیری خامه ای چایی چیزی در کنار این سفره هست که بعدش یه صبحونه جانانه بابت اولین روز زندگی جدید در سالی جدید

حتما همتون خونه تکونی کردین اما اگه بهتون بگم من هنوز خونه تکونی نکردم باورتون نمیشه .اره این روزا چنان درگیر کار بودم که اصلا از خونه خبر نداشتم هر شب که از کار برمی گشتم میدیم مادرمهربونم بازم یا توی حمومه داره ملافه ها و لباس ها رو میشوره یا اینکه تو دستش یه دستماله که داره دیوارها رو تمیز میکنه

راستش از خونه تکونی های هر سال میدونید چی مال منه که بهتر از خودم هیچ کس توی خونه ما نمیتونه انجام بده

تمیز کردن پنجره ها

اره وقتی از چهار پایه میرم بالا و با یه دستمال و کلی روزنامه چنان تمیز میشه که جان دلم میخوام تا اخر همون بالا باشم و از فضای بیرون لذت ببرم اخ چه حال میده از یه پنجره تر و تمیز بیرون و ببینی مخصوصا که توی کوچه ها خوشکل باشه...

من حتی تصمیم دارم بعد از خونه تکونی .دلم و هم بتکونم میخوام روحیم رو بتکونم خلاصه عوض بشم اگر هم نتونستم و همون شیرین پارسالی موندم خوب عیبی نداره.

شما ها چه کار کردید واسه عیدتون

دوستتون دارم

این سالها واقعا برای من لذت بخش و زیبا بودن میدونید واقعا زیبا بودن سختی داشت غم داشت اشک داشت شادی داشت دوستای خوبی رو برام به همرا آورد دوستای خوبی بهم پشت کردن دوستای خوبی رو از دست دادم فرصت از دست دادم فرصت خوبی گیرم اومد.و ................

اتفاقات جورواجور

خوب گلای خوبم

انشا الله که سال جدید بر وفق مرادتون باشه و همیشه هم حالش و ببرین

سال نو مبارک پیشاپیش

روی همتون رو میبوسم با سانسور

و دست اون سانسوری ها رو هم با تمام صمیمیت می فشارم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 8:53  توسط شيرين | 
سنگین و پر التهاب از تنهایی خویش می گریم.

تمام تنم می لرزد احساس میکنم که کوله بار تنهایی ام را با تمام سنگی اش به دوش می کشم.

از ثانیه ها عبور می کنم یادم نیست که مرا به خاطر داشته باشند.

از کنار دقیقه ها می گذرم اما یادم نبود که مرا به دست فراموشی سپرده اند.

این عمر من است.

ثانیه ها در کنار هم دقیقه را متولد می کنند و من چه آسوده خاطر دقیقه را مرور میکنم.

زندگی می گذرد ....

و من هنوز در التهاب جوانی ام غوطه ور هستم.

و از ژرفای وجودم تنهایی موج میزند.

به انتظار فردا می نشینم.آه....                        انتظار.............      سخترین روز در زندگی ام.

به مهمان سرای وجودت سری میزنم .        اما.....

خاطرم نبود که دیگر غریب گشته ام .رو به آسمان میکنم.

خوب به خاطر دارم که روزی در زیر این اسمان وسیع و پهناور من و تو در کوچه پس کوچه های این شهر غریب به دنبال عشق بودیم و خاطره.

چه زود گذشت.

کوله بار تنهایی ام را باز به دوش می کشم و به میکده جنون می رسم و آخرین جرعه های نفسم را می نوشم.

سکوتی میکنم سنگین تر از فریاد.

دوستت دارم. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 0:18  توسط شيرين | 
قصه جدایی ما آدما قصه دوری ماست از خودمون

دوری من و تو از لحظه عشق قصه سادگی گم شدمون

خسته شدم.از خودم .از تنهایی از سکوت.دوست دارم بزنم به دل طبیعت و یه مدتی گوشیم و خاموش کنم و اروم روی چمن زار دراز بکشم .اخ اگه یه نسیم هم بیاد نه این هوای سرد زمستون .

و یه روزی این کارو میکنم.

اگه دستم برسه به آسمون با ستاره ها قیامت میکنم

نمی ذارم کسی عاشق نباشه ماه و بین همه قسمت میکنم

دوست دارم خالی از غم باشم و فارغ از درد اما نمیتونم.تا میام خودم باشم بازم طنابی به دور گردنم می افته و من و خفه میکنه.برام دعا کنین.تا از سکوت رهایی پیدا کنم.

از صمیم قلب دوستتون دارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 23:12  توسط شيرين | 
بی هوا کسی وارد زندگیت شد ؛ بدون کار "خدا" بوده ! ,
اگه بی محابا دلها قبل از دستها بهم گره خورد ؛ بدون کار "خدا" بوده ! ,
اگه گریه هات تو خنده غفلت دیگران شنیده نشد تا خورد نشی ؛ بدون تنها محرمت "خدا" بوده !
حالا هم اگه دلت شکسته و بغض تنهائی خفتت کرده ؛ شک نکن تنها مرهمت "خداست" که ؛ از سر
تواضع یه بهونه واسه نوازشت گیر آوورده !
آخه می دونی ؟ :
"خدا" خیلی تنهاست !!!
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 0:12  توسط شيرين | 
امروز نميدونم چي شد كه تصميم گرفتم بيام و بنويسم.

دلم گرفته .بعد از اين همه مدت كه خودم و زده بودم به بي خيالي حالا اين غمه كه دوباره داره روي دلم سنگيني ميكنه و احساس تنهايي وجود خستم و پاره پاره ميكنه.

خداي من....

به كجا رفت آن مرغ مهاجر كه صبح به وقت سحر با تنين دلنشين اوازش مرا از خواب بلند ميكرد.

كجاست آن نسيم كه به وقت صبح گيسوان مرا شانه ميزد و دستان پر مهرش را بر شانه ام ميگذاشت و مرا نوازش ميكرد.

دلم ميخواد پنجره دلم رو به دريا باز بشه تا ديگه دلم از يه چهار ديواري از يه قفس نگيره.

دلم ميخواد نگاهم رو به چمن زار باز بشه و من باشم و يه دنياي خالي از غم.

دلم ميخواد ....

دلم ميخواد .....................آه..............اما هنوز دلم ميخواد............

دلم گرفته.نميدونم چرا اين چند روز غم بد جوري داره به تاروپود سينم چنگ ميزنه.

ميخواد چي رو بهم ثابت كنه كه منم كم ميارم منم نميتونم.منم......؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!

خستم از تكرار بي صدايي

از فريادي كه هيچ وقت نتونستم اون رو ازاد كنم.

شدم يه پرنده كه دوست داره پر بگيره اما هميشه توي قفس به اين اميد به فردا دل ميبنده.

باز هم من مانده ام تنهاي تنها ...كوله بارم بستري از درد و غم ها

عشق هم مرحم نشد بر زخم و دردم....زنده ام تا عاقبت نميدونم چي چي حافظا

خودم اين و گفتم واسه همين واسه آخرش هيچي به ذهنم نيومد.خوب ديگه ما اينيم.

راستي عيد رو با كوله باري از غم هام به همه شما تبريك ميگم اميدوارم كه دلتون هيچ وقت مثل من پر از غم نباشه.

ميدونيد الان دوست دارم برم قدم بزنم.هوا سرده خيلي هم سرده اما.....

دوست دارم بارون بباره يا برف بياد راه برم ...قدم بزنم.بدوم.فرياد بزنم...............

و فردا كه چشمام رو باز كنم ببينم كه روي يه چمن سر سبز كه تازه آبياري شده دراز كشيدم و بوي چمن وگل هاش من و مست خودش كنه.

و روز سوم كنار دريا بازي با موج ها رو امتحان كنم.تا بشه يه شروع تازه.

اما روز اول توي يه چهار ديواري تك و تنها

روز دوم كنار بخاري توي غم ها

روز سوم فارغ از اشكم

ديديد بازم شعر ساختم يه شعر مسخره بي قافيه اما بد نشد ها...............

دوستتون دارم.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 23:48  توسط شيرين | 
با اینکه کمی دیره و میدونم از دستم دلخورید اما بازم اومدم و با کمال پرویی مینویسم

و بهتون این عید رو تبریک میگم

امشب شب یلداست

راستی یه خبر

منم میتونم با چشمای بسته رویا رو ببینم و توی خیال غرق بشم .

یلدای قشنگتون هم مبارک

دوستتون دارم و از دور روی ماهتون رو ......صحنه دار شد خانم ها روی ماهشون رو میبوسم دلتون بسوزه آقایون

اما دست گرم آقایون هم با مهربونی و محبت و عشق میفشارم حالا دیگه دلتون نسوزه.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 22:59  توسط شيرين | 
جوان ثروتمندی نزد یك انسانی وارسته رفت و از او اندرزی برای زندگی نیك خواست.
مرد او را به كنار پنجره برد و پرسید:
-"پشت پنجره چه می بینی؟"
-"آدمهایی كه میآیند و میروند و گدای كوری كه در خیابان صدقه میگیرد."
بعد آینه ی بزرگی به او نشان داد و باز پرسید:
-"در این آینه نگاه كن و بعد بگو چه میبینی."
-"خودم را میبینم."
-"دیگر دیگران را نمیبینی!آینه و پنجره هر دو از یك ماده ی اولیه ساخته شده اند، شیشه.
اما در آینه لایه ی نازكی از نقره در پشت شیشه قرار گرفته و در آن چیزی جز شخص خودت را
نمیبینی.این دو شیئ شیشه ای را با هم مقایسه كن.وقتی شیشه فقیر باشد، دیگران را می بیند و به آنها
احساس محبت میكند.اما وقتی از نقره (یعنی ثروت)پوشیده میشود، تنها خودش را می بیند.
تنها وقتی ارزش داری كه شجاع باشی و آن پوشش نقرهای را از جلو چشمهایت برداری تا بار دیگر
بتوانی دیگران را ببینی و دوستشان بداری
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 15:27  توسط شيرين | 

نیاز

نیاز و تو خودم کتم که هرگز تا نشه پشتم

 

زدم بر چهره ام سیلی که هرگز وانشه مشتم

 

من ان خنجر به پهلویم که دردم را نمی گویم

 

به زیر ضربه های غم نیفتد خم به ابرویم

 

مرا اینگونه گرخواهی دلت را اشیانم کن

 

من ان نشکستنی هستم بیا و امتحانم کن

 

بیا و امتحانم کن

امروز میخوام اینجوری شروع کنم ضیافتم رو

بگم که خیلی از دوستامون میگن چرا از خودت نمیگی ، چرا از آرزوهات حرفی نمیزنی این همه وبلاگ هست که مدیراش همش از عقایدشون میگن از خودشون میگم از آرزوهاشون میگن .

یکی از دوستامون گفت چرا برای ضیافتت این قالب رو انتخاب کردی قالب های قشنگتری هم بود .

یکی دیگه میگه چرا همیشه از غم مینویسی

یکی دیگه میگه ..... و این گفتن ها ادامه داره نمیدونم شاید راست میگن

به اعتقاد همشون به نظراشون که باعث میشه جون بگیرم واسه دوباره نوشتن احترام میذارم اما میخوام بهشون جواب بدم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 23:27  توسط شيرين | 
بعداز مدت های طولانی منم اومدم

البته بعداز اینکه کلی با خودم کلنجار رفتم که بیام و ادامه بدم و از خستگی راه پا پس نگیرم و ادامه بدم و بازم بشم همون شیرین سابق

امروز میبینید که منم خلم هر چند وقت یکبار به سرم میزنه و این وبلاگ رو عوض می کنم بدبخت اگه میتونست حرف بزنه تا الان از دست من خودکشی می کرد اما خوب من جاش دارم فریاد میزنم خوب باید قبول کنه دیگه این یه ضیافته اگه هر چند وقت یکبار عوض نشه که مهموناش خسته میشن از یکرنگی این ضیافت

امروز هم اومدم که هم یه اپ داشته باشم و هم اینکه ضیافتم رو گرد گیری کنم

درسته هنوز غم هست اما خوب اینم از دل منه

خیلی وقته که احساس تنهایی شدیدی می کنم اما با خودم تنهایی رو قسمت می کنم تنهای تنها

اما بیخیال اینم سرنوشت ما

خوب چه خبر بازم شرمندم بابت تاخیرم و از دوستای خوبم که اومدن و بهم این افتخار رو دادن ممنونم و از دور صورت ماهشون رو میبوسم و دستشون رو با گرمی می فشارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 22:50  توسط شيرين | 
سلام به دوستای خوبم که توی این یک ماه ضیافت خدا به ضیافت عاشقانه من گرچه غمگین سر زدند و همیشه در کنار من بودند

هنوز معلوم نیست که آیا فردا عید ماست یا شنبه

در هر صورت من پیشاپیش بهتون عید رو تبریک میگم

و امیدوارم هر چی از خدا می خواین بهتون بده و برای ما هم (من سر تا پا گناه)دعا کنید

و از خدا بخوایم تا همه دلای گم شده رو به هم پیوند بزنه

یه امشب شب عشقه  همین امشب و داریم

چرا قصه درد و            واسه فردا نذاریم

عزیزان همه با هم بخونیم

که امشب شب عیده                   که امشب شب عیده

بخندیم و بخونیم و بدونیم                                                      که امشب شب عیده

                           عیدتون مبارک 

کیه اهل جهنم که خونش تو بهشته                          کی میدونه که تقدیر تو فرداش چی نوشته

یه درمونده امروز واسش فرقی نداره                           که فردا سر راهش زمونه چی میذاره

عزیزان همه با هم بخونیم که امشب شب عیده                     که امشب شب عیده

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 23:27  توسط شيرين | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 9:15  توسط شيرين | 
باز هم در سوگ نشستیم

شهادت مولی الموحدین رو به تمامی دوستان عزیزم تسلیت میگم و امیدوارم در این شب های عزیز هر کسی که احساس میکنه نیاز داره توبه کنه توبه کنه و واقعا از خدا از ته دلش بخواد که اون رو ببخشه و در مسیر مستقیم زندگی هدایتش کنه

من هم یکی از اون دسته ادم ها هستم

و ازش می خوام که کمکم کنه تا بتونم بتونم که پاک بشم و بتونم به دیگران کمک کنم و هیچ وقت این نعمت رو ازم نگیره که همدرد و همراز دیگران باشم

من و ببخشه

خدایا توبه

تمام گناهان من و دوستای عزیزم رو ببخش و ما رو بیامرز

آمین یا رب العالمین

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 23:41  توسط شيرين | 

بسم الله الرحمن الرحيم

  1. قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ النَّاسِ

  2. مَلِكِ النَّاسِ

  3. إِلَهِ النَّاسِ

  4. مِن شَرِّ الْوَسْوَاسِ الْخَنَّاسِ

  5. الَّذِي يُوَسْوِسُ فِي صُدُورِ النَّاسِ

  6. مِنَ الْجِنَّةِ وَ النَّاسِ

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 21:57  توسط شيرين | 
  1. بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمـَنِ الرَّحِيمِ

  2. الْحَمْدُ للّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ

  3. الرَّحْمـنِ الرَّحِيمِ

  4. مَـالِكِ يَوْمِ الدِّينِ

  5. إِيَّاكَ نَعْبُدُ وإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ

  6. اهدِنَــــا الصِّرَاطَ المُستَقِيمَ

  7. صِرَاطَ الَّذِينَ أَنعَمتَ عَلَيهِمْ غَيرِ المَغضُوبِ عَلَيهِمْ وَلاَ الضَّالِّينَ

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 14:33  توسط شيرين | 
این گل و در این شب عزیز تقدیم میکنم به همه شما که میدونم همیشه با من میمونید و دوستم دارید منم از صمیم قلب شما رو دوست دارم

و از صمیم قلبم به همه شما میخوام بگم که خوب تا اینجا که بد نبوده اما حالا میخوام به همتون این شب رو که شب عزیزیه تبریک بگم و بگم که همیشه خوش باشید میدونید این چیه این قلبای ماست که به هم متصل هستن مگه نه

عیدتون مبارک بچه ها مبارکه مبارکه مبارک

همتون و دوست دارم تا بعد تا فردا

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 18:50  توسط شيرين | 
سلام به دوستای خوبم که همیشه در کنارم بودن و من و تنها نذاشتن

من هیچ وقت هیچ کدوم از شما رو فراموش نمیکنم بلکه روز به روز عشقم نسبت به شما و با شما بودن زیاد و زیادتر میشه

باور کن ما اسباب کشی داشتیم و من چون قبلش مهمان هم داشتیم کامپیوترم رو جمع کرده بودم

حالا هم ناز همتون و میخرم

ای جیگرم ای قطاب ها ای جیگر ها ای زندگی

من و بخشیدید به جاش من دیگه هر شب پیش شمام اینم تا فردا

تقدیم به شما کمی غمگینه اما خوب تا فردا

من از اون آسمون آبی میخوام                        من از اون شبهای مهتابی میخوام

دلم از خاطره های بد جداست                         من از اون وقتای بی تابی میخوام

                              من میخوام یه دسته گل به آب بدم

                              ارزوهام و به یک حباب بدم

سیبی از شاخه حسرت بچینم                           بندازم رو اسمونا تاب بدم

گل ایون بهار دل من                                    یه بیابون لاله زاره دل من

                              من از اون اسمون ابی میخوام

                              من از اون شبهای مهتابی میخوام

دلم از خاطره های بد جداست                         من از اون وقتای بی تابی میخوام

مثل یک دسته گل اقاقیا                                 دلم و باز میکنه بیا بیا

تو میری پشت الفها گم میشی                          من میمونم و گل اقاقیا

گل ایون بهار دل من                                    یه بیابون لاله زاره دل من

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 23:8  توسط شيرين | 
میخوام زندگی کنم با عشق

از نو شروع کنم پرم از خواستن و التماس دو چشم

خسته از تکرار فرداهام نمیدونم چرا خسته تر از بال پرنده ها

منم و یه کوله بار پر از غم

چرا سهم من نباشد زیبایی چشمانت

چرا با عشق اشنا نباشم

میخواهم من باشم و تو

سلام سلام به دوستای خوبم که توی این مدت که نبودم بهم سر زدن

من بیعرفت درست حق باشماست من چیزی نمیگم

اما بازم ممنونم الان کافینتم و نمیتونم اشک بریزم اشک خوشحالی از اینکه همتون رو دارم از اینکه توی این همه غم هنوز شریک لحظه های تنهاییم من هستید

دوستتون دارم سعی می کنم زودتر باز پیشتون برگردم

دوستتون دارم به خدا اندازه تموم عالم

از دور همتون رو میبوسم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 15:23  توسط شيرين | 
سلام به دوستای خوبم

میدونم که خیلی دیر به دیر هم اپ میکنم و هم بهتون سر میزنم خوب باید ببخشید

امروز نوشته تازه ای از خودم ندارم برای همین یه اهنگ از گوگوش میذارم که دو سه روزه اون رو بلوتوث کردم و الان زنگ گوشیمه و وقتی که بر میگردم خونه و میرم سرکار اون رو گوش میدم .یه حس و حال دیگه ای بهم دست میده دوستام بهم میگن شیرین از دست رفتی دپرس شدی .این روزا خیلی دلم میگیره .برای همه چیز برای همه .بیخیال نریم توی فاز غم .

راستی دیروز که سه شنبه بود تولد مسعود عزیزم بود و من خواستم توی ضیافتم براش یه چشن تولد بگیرم .

دوستای خوبم ازتون میخوام که توی این شادی با ما شریک باشید .

مسعود جان تولدت مبارک.

.~~~~~~~~~~$$$$$$
~~~~~~~~~.$$$**$$
~~~~~~~~~$$$"~~'$$
~~~~~~~~$$$"~~~~$$
~~~~~~~~$$$~~~~.$$
~~~~~~~~$$~~~~..$$
~~~~~~~~$$~~~~.$$$
~~~~~~~~$$~~~$$$$
~~~~~~~~~$$$$$$$$
~~~~~~~~~$$$$$$$
~~~~~~~.$$$$$$*
~~~~~~$$$$$$$"
~~~~.$$$$$$$....
~~~$$$$$$"`$
~~$$$$$*~~~$$
~$$$$$~~~~~$$.$..
$$$$$~~~~$$$$$$$$$$.
$$$~~~~$$$*~'$~~$*$$$$
$$$~~~'$$"~~~$$~~~$$$$
3$$~~~~$$~~~~$$~~~~$$$
~$$$~~~$$$~~~'$~~~~$$$
~'*$$~~~~$$$~~$$~~:$$
~~~$$$$~~~~~~~$$~$$"
~~~~~$$*$$$$$$$$$"
~~~~~~~~~~````~$$
~~~~~~~~~~~~~~~'$
~~~~~~~~..~~~~~~$$
~~~~~~$$$$$$~~~~$$
~~~~~$$$$$$$$~~~$$
~~~~~$$$$$$$$~~~$$
~~~~~~$$$$$"~~.$$
~~~~~~~"*$$$$$
                            

توی گسترده رویا ای سوار اسب ابلغ

دنبال کدوم مسیری توی تاریکی مطلق

ای به رویا سرسپرده با توام ای همه خوبی

راهی کدوم دیاری اخه با این اسب چوبی

با توام ای که تو فکرت با هر عشق و با هر اسمی

رهسپار فتح قلبت ماه پیشونی طلسمی

توی دستای نجیبت عکس ماه پیشونی داری

واسه پیدا کردن جاش دنیا رو نشونی داری

ماه پیشونی تو قصه فکر بیداری تو خوابه

خورشید هفت اسمون نیست عکس خورشید توی ابه

از خواب قصه بلند شو اسب چوبیت و رها کن

ماه پیشونی مال قصه است مرد من من و صدا کن

اگه از افسانه دورم اگه ماه پیشونی نیستم

اگه با زمین غریبه اگه آسمونی نیستم

واسه خواب خستگی هات مثل یک قصه لطیفم

به صداقت تو مومن مثل قلب تو شریفم

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 8:11  توسط شيرين | 
این شعر رو یه عزیزی برام میل کرده بود .کسی که به من میگه خواهر .ادمی که با مهربونیش من و شرمنده خودش میکنه .و میدونه که چقدر دوستش دارم .مثل یه برادر بزرگتر.دوست داشتم با گذاشتن این شعر توی وبلاگم توی ضیافتم ازش تشکر کنم چون این تنها کاری بود که میتونستم بکنم . و بهش بگم
داداش گلم ای تویی که زندگی من از تو منشا میگیره .دوستت دارم و از دور دستای مهربونت رو بوسه میزنم .
 
 
میخوام برات قصه بگم قصه ای ازاون دور دورا
غصه دخترکی که همیشه عاشق بهاره
اون دخترک خواهرمه یه خواهرخوب و نجیب
میخوام که توصیفش کنم اگر چه کم اگر چه پیش
من از چشاش برات بگم که مثل یاقوت سیاه
همیشه پیشم میمونه با این همه شرم و حیا
من از چشاش برات بگم همیشه غرق شبنمه
مثل یه قطره بارون رو برگهای خشک منه
من از نگاش برات بگم همیشه کهرباییه
مثل یه ساحل دله همیشه اون دریاییه
من از صداش برات بگم که حالت عجیبیه
مثل دم فلق میشه مثل یه بانگ اذونه
من از توصیف صورتش همیشه عاجز میمونم
حالا یادم اومد که مثل مادر عیسی میمونه
من ازدستاش برات بگم همیشه غرق شادی یه
مثل اون دستهایی که توی جبین طلایی یه
من از پاهاش برات بگم مثل ستون محکم و قرص
مثل کوه بیستون که فرهاد عاجز میمونه
من از نگاشو از چشاش همیشه یک چیز میدونم
یه ناجی قلب و بس همیشه خواهر می مونه
من از خودش برات بگم همیشه عاشق می مونه
من از خدا ممنونم بازاین خواهر مهربونه
من از خدا یه چیز میخوام همیشه پیشم بمونه
بازم براش دعا کنم همیشه خوشبخت بمون
-----------------------------------------------------------------------------------
راستی اینم کدی که اقای محمد فرامرزی از من خواسته بودند میتونی برای گرفتن کد روی ادامه مطلب کلیک کنی عزیز.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 15:50  توسط شيرين | 
اینم یه اپ یک هفته ای از نوشته های خودمه اگر قابل بدونید و بخونیدش

جا داره از همه دوستای خوبم که به ضیافتم میان تشکر کنم.

راستش نمیخوام اسمی ببرم اما به خدا باور کنید همیشه و هر روز این منم که خاطراتتون رو مرور میکنم و هیچ وقت فراموشتون نمیکنم

اگه روزی دیدید که فراموشتون کردم بدونید دیگه شیرینی روی زمین وجود نداره که بتونه واستون ضیافتش رو هر شب بر پا کنه پس همیشه در قلب من جا دارید

دوستون دارم به خدا هوار تا و این نوشته هم تقدیم به دل پاک و مهربونتون.....

وقتی از خاطرات خسته ام مینویسم احساس میکنم کهه تو تمام وجودم بودی و هستی.

وقتی که سیراب از عطر نفس هایت می شوم احساس میکنم که تو تمام بودنم هستی.

اما....

من ماندم و یک دل دیوانه یه بغض پر از حسرت و اه.

زندگی بعد از تو فرقی برا ی من نداره         زنده بودنم با مردنم فرقی نداره

                                        بیا برگرد دوباره

یاد و خاطراتت عاقبت مرا به وادی جنون می کشاند و من در حسرت نگاه دوباره ات جان خواهم داد.

اینجا من مانده ام تنهای تنها و حرم نفسهایت که مرا به اوج میخواند.

ای همیشگی ترین عشق من به یادم بمان و زندگی مرا دوباره به من ببخش

تنهای تنها گوشه ای نشسته ام و به فردا فکر نمیکنم .غم تمام ژیکرم را تسخیر کرده است  و من بی انکه بداتم مست چشمانت شده ام .

حسرت من شاید خود تو باشد.عشق من شاید صدای تو باشد

اما من

همان غریبه ای هستم که با تنهای خویش ترا به وسعت نور میبرم

همسفر خستگی های من

زندگی من وسعت درد من است که چه صادقانه ان را می نوشیدم و چه معصومانه خود را در برابر دیدگانت یافتم.

تویی که عبور روزهای عاشقی را برایم خلاصه میکنی .

تویی که حسرت تنها شدنم را به دست فراموشی میسپاری.

و رهسپار جاده عشق میشوی

آهای مسافر من...

تن خسته من را نیز با خود ببر چرا که روح من کوله بار ارزوهای توست

من و اینجا تنها نذار

 

با من امشب چیزی از رفتن نگو              نه نگو از این سفر با من نگو

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 9:2  توسط شيرين | 
سلام سلام به تمام دوستای خوبم که توی دنیای مجازی و واقعای من و همراهی میکنند .دیشب میخواستم بیام و براتون یا یه نوشته از خودم شروع کنم با هایده ادامه بدم و با داریوش تمومش کنم .همه چیز این ضیافتم از قبل ترتیب داده بودم.اما از شانس من مادرم منتظر تماس از خارج بود قرار بود خواهرم از المان تماس بگیره برای همین نتونستم بیام از طرفی هم مهمون داشتیم تا ساعت ۱۲:۳۰شب من که دیگه پای کامپیوتر خوابم برد گفتم دیگه نمیتونم بیدار بمونم بذار فردا صبح ساعت ۶ یا ۷ میرم نت وضیافتم رو می اپم حالا هم که کنار شما هستم.میدونم قرار بود هر روز با نوشته های خودم این ضیافت رو برپا کنم اما خوب وقتی از سر کار میام دیگه خستگی کار نمیذاره پای کامپیوترم بشینم.برای همین موکول میشه به روز بعدی .اما حتما سعی میکنم که هر دو روز یکبار ضیافتم رو به نحو احسن برای مهمونای عزیزم ترتیب بدم.خوب حالا اینم یه عالمه شعر و ترانه  و یه متن هم از نوشته های خودم.دوستتون دارم و از دور میبوسمتون

بوس بوس

این شکل رو برای من یه عزیزی فرستاد که خیلی دوستش دارم برای همین حیفم اومد توی ضیافتم نذارمش و الان هم بهش میگم که دوستت دارم عزیزم و ممنونم بابت تمام زحماتت .

@@@.....................@@@@...........@@@.................@@......@@@@@@@@@..... @@@.................@@........@@.........@@@..............@@.......@@@................@..... @@@................@@..........@@..........@@@...........@@........@@@..........@........... @@@...............@@............@@...........@@@........@@.........@@@@@@@........... @@@...............@@............@@.............@@@.....@@..........@@@@@@@........... @@@..........@...@@..........@@...............@@@...@@...........@@@..........@........... @@@@@@@....@@........@@.................@@@.@@............@@@................@..... @@@@@@@......@@@@@......................@@@@..............@@@@@@@@@...

--------------------------------------------------

تنهایی

 

گم شده ام

در میان قومی که از انان گریزانم.مرا دریاب.ای خالق زیبایی ها ای معبود من باز هم باران می اید و گیسوان مرا نوازش می کند.باز هم تنها نشسته ام و برای تو می نویسم.

ای همه هستی من زندگی را در همین لحظه بگذران و چشمان خسته ام را سیراب از بودن کن.

بگذار که چشمانم صورت زیبای ترا مشاهده میکند.سکوت می کنم به یومن روز عاشق شدنم

حال سکوتم را میشکنم که ترا به تقدس چشمان مریم قسم می دهم و تو ازان این دل خسته باشی

بعضی وقتا غم تنهایی تو دلم پا میذاره

دوست داشتن گناه نیست

پس دوستم داشته باش

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

وقتی میای صدای پات از همه جاده ها میاد انگار نه از یه شهر دور که از همه دنیا میاد تا وقتی که در وا میشه لحظه دیدن میرسه هر چی که جاده است تو زمین به سینه من میرسه اه

ای که تویی همه کسم بی تو میگیره نفسم اگه ترو داشته باشم به هر چی می خوام میرسم به هر چی میخوام میرسم

وقتی تو نیستی قلبم و واسه کی تکرار بکنم گل های خواب الوده رو واسه کی بیدار بکنم

دست کبوترای عشق واسه کی دونه بپاشه مگه تن من میتونه بدون تو زنده باشه

ای که تویی همه کسم بی تو میگیره نفسم اگه ترو داشته باشم به هر چی میخوام میرسم به هر چی میخوام میرسم

عزیزترین سوغاتی غبار پیراهن تو عمر دوباره منه دیدن و بویی تو نه من ترو واسه خودم نه از سر هوس میخوام عمر دوباره منی ترو واسه نفس میخوام

ای که تویی همه کسم بی تو میگیره نفسم اگه ترو داشته باشم به هر چی میخوام میرسم به هر چی میخوام میرسم *****************************

                                              ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

وقتی که قهری با من ندیدنت اسون نیست                   قصه غم که میشی شنیدنت اسون نیست

بگمونم دل تو جای دیگه دل تو پیش یه رسوای دیگه است

دست نذاشتی دیگه  تو دستای من دستاتم عاشق دستای دیگه است

با توبودن واسه من نعمت بود از تو گفتن واسه من عادت بود

همه حرفات واسه من اییه عشق نفس زمزه ایت بود

دل من مستیش و ازمستی  چشمای تو ساخت             تا به عشق تو رسید هستیش و پاک به تو باخت

میدونستی دل دیوونه من عاشقته  عاشقه با همه جور با همه تن عاشقته

اسم تو وقتی تو شعر و تو ترانم می اومد میدونستی غزل و شعر و سخن عاشقته

حالا من خستم و تن رفته به باد واسه من شعر و سخن رفته به باد

منم و وحشت تردید یه عشق به گمونم دل من رفته به باد

بگمونم دل تو جای دیگه دل تو پیش یه رسوای دیگه است

دست نذاشتی دیگه  تو دستای من دستاتم عاشق دستای دیگه است

                                     ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ 

این و باید روزی که میخوام برم بخونم اما الان میخونم

 

روزای روشن خدا حافظ سرزمین من خداحافظ خداحافظ خداحافظ

روزای خوبت بگو کجا رفت تو قصه ها رفت یا از این جا رفت

انگار که اینجا هیچی زنده نیست گریه فراون وقت  خنده نیست

گونه ها خیسه دلا پاییزه بارون قهطی از ابر میریزه

همه با هم قهر همه از هم دور روزا مثل شب شبا سوت و کور

روزای روشن خداحافظ

همه عذادار سر به گریبون مردا سر دار زنا تو زندون نه تو اسمون نه رو زمینیم

انگار که خواب کابوس میبینیم

نوبت میگیریم گیج و بی هدف واسه مردن هم باید رفت تو صف

روزا و شبا اینجور میگذرن هر جا که میخوان مارو میبرن

 روزای روشن خدا حافظ سرزمین من خداحافظ خداحافظ خداحافظ

اخه تا به کی اروم بشینیم حسرت بکشیم گریه ببینیم

ای زن تنها مرد اواره وطن دل توست شده صد پاره

پاشو کاری کن فکر چاره باش فکر این دل پاره پاره باش

همه عذادار سر به گریبون مردا سر دار زنا تو زندون نه تو اسمون نه رو زمینیم

انگار که خواب کابوس میبینیم

                                  ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ 

از من نپرس خونم کجاست تو اون همه ویرونه ای هم قبیله چی بگم قبیله سرگردونه

ما در به در تر از همیم هم خونه بی خونه غربت ما دیار ماست خونین ترین ویرونه

در به دری فال تو بود اما نسیب ما شد کودک نوزاده ما با دست ما کفن شد

از من نپرس درد دلم شکسته سنگ صبور خاطره ها ویرونه ها غصه ها زنده به گور

چه ارزوهایی که نمرد چه سینه هایی که نسوخت کسی دیگه تو اون دیار رخت عروسی ندوخت

باور کن ای هم اواز نشکسته بال پرواز با هم بیا بسازیم اون وخونه رو از اغاز

از من نپرس خونم کجاست تو اون همه ویرونه ای هم قبیله چی بگم قبیله سرگردونه

ما در به در تر از همیم هم خونه بی خونه غربت ما دیار ماست خونین ترین ویرونه

                                           ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ 

توای ساغر هستی به کامم ننشستی ندانم که چه بودی ندانم که چه هستی

در بذم من شکسته ای در کام او نشسته ای نوشی  تو بر سنگین دلان زهری به کام خسته گان

من همان اشک سرد اسمانم نقش دردی به دیوار زمانم بی سرانجام نام و نشانم

چون غباری به جا از کاروانم چون غباری به جا از کاروانم

 توای ساغر هستی به کامم ننشستی ندانم که چه بودی ندانم که چه هستی

تنها ترین تنها منم سرگشته ورسوا منم اه ای فلک ای اسمان تا کی ستم بر عاشقان

بشنو تو فریاد مرا اه ای خدای مهربان

عشق تو خوابی بود و بست نقش سرابی بود و بست این امد ن و این رفتنم رنج و عذابی بود وبست

ای فلک بازی چرخ تو نازم بی گمان امدم تا که ببازم

 ای دریغا که شد چشم سیاهی قبله گاه من و روی نمازم

تو ای ساغر هستی به کامم ننشستی ندانم که چه بودی ندانم که چه هستی

                                   ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

مستیم درد من و دیگه دوا نمیکنه                              غم با من زاده شده من و رها نمیکنه

من و رها نمیکنه

من و رها نمیکنه

شب که از راه میرسه غربتم باهاش میاد                       توی کوچجه های شب باز صدای پاش میاد

من غمای کهنم و بر میدارم که توی می خونه ها جا بذارم  میبینم یکی میاد از می خونه زیر لب مستونه اواز میخونه

مستی هم درد من و دیگه دوا نمیکنه                          غم با من زاده شده من و رها نمیکنه

گرمی مستی میاد توی رگهای تنم میبینم دلم میخواد با یکی حرف بزنم