|
سلام .حالا که بعد از دور روز اومدم و به ضیافتم سر زدم تا ببینم چه کسایی جا پای خودشون رو توی ضیافتم به یادگار گذاشتم وقتی فریادهاتون رو شنیدم شاید باور نکنید اما به خدا اشک توی چشمام حلقه بست
نمیدونم چرا .انگار به همتون عادت کردم احساس میکنم که نمیتونم بدون شماها زندگی کنم
زندگی برام سخت میشه اگه یه روز نیام .البته این دور روز هم خستگی کار باعث می شد که نتونم بیام و استراحت کنم .
هنوز قطره های اشک توی چشمامه .نمیتونم جلوشون رو بگیرم .شدم مثل یه ادمی که منتظر یه لحظه بود که بترکه از دوری عزیزانش .از غم دلتنگیش
شاید بگم روزی که گریه کردم ....یادم نیست ..نمیدونم کی گریه کردم اما اگر هم گریه کردم واسه دل خودم بود .اما امروز اشک شوق اشک شادی توی چشمام حلقه بست حسی که میتونم به جرات بگم توی این مدت طولانی اولین بار بود که تجربش کردم .نمیدونم باید چی بگم و بنویسم فقط میتونم بگم که خیلی دوستون دارم به همون خدایی که همه ما رو افرید .به همون خدا .......
مخلص همتون .اوچیکتونم...و قلبم رو جلوی پاهاتو فرش میکنم تا نکنه پاهاتون با زمین تماس پیدا کنه شما باید همیشه توی قلب من باشید .دوستتون دارم و از دور میبوسمتون .
|