قصه جدایی ما آدما قصه دوری ماست از خودمون
دوری من و تو از لحظه عشق قصه سادگی گم شدمون
خسته شدم.از خودم .از تنهایی از سکوت.دوست دارم بزنم به دل طبیعت و یه مدتی گوشیم و خاموش کنم و اروم روی چمن زار دراز بکشم .اخ اگه یه نسیم هم بیاد نه این هوای سرد زمستون .
و یه روزی این کارو میکنم.
اگه دستم برسه به آسمون با ستاره ها قیامت میکنم
نمی ذارم کسی عاشق نباشه ماه و بین همه قسمت میکنم
دوست دارم خالی از غم باشم و فارغ از درد اما نمیتونم.تا میام خودم باشم بازم طنابی به دور گردنم می افته و من و خفه میکنه.برام دعا کنین.تا از سکوت رهایی پیدا کنم.
از صمیم قلب دوستتون دارم.