سنگین و پر التهاب از تنهایی خویش می گریم.
تمام تنم می لرزد احساس میکنم که کوله بار تنهایی ام را با تمام سنگی اش به دوش می کشم.
از ثانیه ها عبور می کنم یادم نیست که مرا به خاطر داشته باشند.
از کنار دقیقه ها می گذرم اما یادم نبود که مرا به دست فراموشی سپرده اند.
این عمر من است.
ثانیه ها در کنار هم دقیقه را متولد می کنند و من چه آسوده خاطر دقیقه را مرور میکنم.
زندگی می گذرد ....
و من هنوز در التهاب جوانی ام غوطه ور هستم.
و از ژرفای وجودم تنهایی موج میزند.
به انتظار فردا می نشینم.آه.... انتظار............. سخترین روز در زندگی ام.
به مهمان سرای وجودت سری میزنم . اما.....
خاطرم نبود که دیگر غریب گشته ام .رو به آسمان میکنم.
خوب به خاطر دارم که روزی در زیر این اسمان وسیع و پهناور من و تو در کوچه پس کوچه های این شهر غریب به دنبال عشق بودیم و خاطره.
چه زود گذشت.
کوله بار تنهایی ام را باز به دوش می کشم و به میکده جنون می رسم و آخرین جرعه های نفسم را می نوشم.
سکوتی میکنم سنگین تر از فریاد.
دوستت دارم.