|
اگه چشمات من و میخواست تو نگاه تو میمردم اگه دستات مال من بود جون به دستات می سپردم
امروز بعد از مدتها اومدم و دارم آپ میکنم ولی با یه کوله بار غم
مثل اینکه اصلا نمیشه بدون غم زندگی کرد و با خوشی خو گرفت
امروز بدجوری دلم تنگه
واسه همه چی واسه اون روزای قشنگی که ....
و باز هم اینجا سکوته که اجازه نمیده حرفی از غصه هام بزنم
همش به من این و میگه که صبور باش اخه تا کی ...؟؟؟؟؟؟ تا کی باید این همه غم رو تحمل کنم .. باشه اگه اینطوری بهتره
خدایا باز هم بهم صبر بده تا بتونم تحمل کنم.
زندگی رو میخوام به یه جام پر از می سر بکشم و بزنم به سیم آخر
انگار نه انگار قصه وجود خارجی داره . اما نمیشه
ساعت ها بی اختیار زیر برف و بارون راه میرم و توی سرمای زمستون قدم میزنم اما انگار نه انگار
سوزش عشقت بد جوری دارم تنم و می سوزونه
بعضی وقتا حتی یادم میره باید کدوم ایستگاه پیاده بشم و یا اینکه کدوم ایستگاه هستم و وقتی از بغلیم میپرسم کجاییم خندم میگیره.
اینقدر توی رویا غرقم که حتی متوجه نشدم کی رسیدیم و کجا هستیم.
می دونی همه اینا واسه اینکه هنوز تو نتونستم غم عشق رو فراموش کنم . هنوز نتونستم باور کنم که از کنارم رفتی و دیگه نیستی . هستی اما پیش من نیستی.
ای بابا بازم مثل همیشه
بیخیال غم و غصه زندگی وعشقه
|