|
امروز نميدونم چي شد كه تصميم گرفتم بيام و بنويسم.
دلم گرفته .بعد از اين همه مدت كه خودم و زده بودم به بي خيالي حالا اين غمه كه دوباره داره روي دلم سنگيني ميكنه و احساس تنهايي وجود خستم و پاره پاره ميكنه.
خداي من....
به كجا رفت آن مرغ مهاجر كه صبح به وقت سحر با تنين دلنشين اوازش مرا از خواب بلند ميكرد.
كجاست آن نسيم كه به وقت صبح گيسوان مرا شانه ميزد و دستان پر مهرش را بر شانه ام ميگذاشت و مرا نوازش ميكرد.
دلم ميخواد پنجره دلم رو به دريا باز بشه تا ديگه دلم از يه چهار ديواري از يه قفس نگيره.
دلم ميخواد نگاهم رو به چمن زار باز بشه و من باشم و يه دنياي خالي از غم.
دلم ميخواد ....
دلم ميخواد .....................آه..............اما هنوز دلم ميخواد............
دلم گرفته.نميدونم چرا اين چند روز غم بد جوري داره به تاروپود سينم چنگ ميزنه.
ميخواد چي رو بهم ثابت كنه كه منم كم ميارم منم نميتونم.منم......؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!
خستم از تكرار بي صدايي
از فريادي كه هيچ وقت نتونستم اون رو ازاد كنم.
شدم يه پرنده كه دوست داره پر بگيره اما هميشه توي قفس به اين اميد به فردا دل ميبنده.
باز هم من مانده ام تنهاي تنها ...كوله بارم بستري از درد و غم ها
عشق هم مرحم نشد بر زخم و دردم....زنده ام تا عاقبت نميدونم چي چي حافظا
خودم اين و گفتم واسه همين واسه آخرش هيچي به ذهنم نيومد.خوب ديگه ما اينيم.
راستي عيد رو با كوله باري از غم هام به همه شما تبريك ميگم اميدوارم كه دلتون هيچ وقت مثل من پر از غم نباشه.
ميدونيد الان دوست دارم برم قدم بزنم.هوا سرده خيلي هم سرده اما.....
دوست دارم بارون بباره يا برف بياد راه برم ...قدم بزنم.بدوم.فرياد بزنم...............
و فردا كه چشمام رو باز كنم ببينم كه روي يه چمن سر سبز كه تازه آبياري شده دراز كشيدم و بوي چمن وگل هاش من و مست خودش كنه.
و روز سوم كنار دريا بازي با موج ها رو امتحان كنم.تا بشه يه شروع تازه.
اما روز اول توي يه چهار ديواري تك و تنها
روز دوم كنار بخاري توي غم ها
روز سوم فارغ از اشكم
ديديد بازم شعر ساختم يه شعر مسخره بي قافيه اما بد نشد ها...............
دوستتون دارم.
|