|
سلام
سلام میکنم به هرانچه در وجودم جاری است .به عطر نفس هایت که با لحظه لحظه جانم امیخته شده .
بعد از گذشت دقیقا یک مال از سال جدید با اینکه میدونم همتون بهم میگین بی وفا و بی معرفت اومد و دارم مینویسم این اولین نوشته سال ۱۳۸۷ منه .
پس سعی میکنم زیبا و خوانا باشه.
این جا نشسته ام باز هم در انتظار تو.به قاب عکس همیشگی روی طاقچه نگاه میکنم.خیره میشوم به لبخند زیبایی تو.
و باز هم به یاد ان روزها که با هم قدم به قدم زیر نم نم باران در کوچه پس کوچه های عشق خاطرات را مرور میکردیم افتادم.
زیبا بود و از همه زیباتر حضور تو در کنار من.
بیا ...........بیا ببین بی تو چه دلگیرم از این همه فریاد.بیا و تنهایی نگاهم را بر این قاب عکس خالی نظاره کن.
دستان خسته ام را بگیر و باز هم مرا به شبگردی کوچه های عشق ببر و به ابرها بگو ببارند تا مرا دوباره به انتظار رسیدنت امیدوار کنند.
اینجا دیری است باران نمیبارد
هوا سرد است .و قلب خسته ام غمگین
بیا تا با عظر نفس هایت جانی تازه کنم.
تا با حضورت در آستانه در سایه های غم را به یغما ببرم و من باشم و تو
تویی که مظهر هر انچه در من هست .هستی
اه باران میبارد خدای من ارزو بر من نیز حرام نبود.باران مبارد .نم نم باران با غروب لحظه هایم عجین شده اند.
احساس غریبی دارم .
تو از راه خواهی رسید .
من برای امدنت دعا میکنم.و ثانیه ها را یک به یک می شمارم.دیگر ثانیه ها هم با عطر نفس هایت جان میگرند و برای امدنت میتپند.
من و این قلب خسته با تمام عکس های روی دیوار اتاقم.با تمام حسرت ها .و دستان سردم همه انتظار ترا میکشیم
بیا .نازنین من بیا
|